تبليغاتX
آيينه مكرر
آيينه اي در برابر آيينه ات ميگذارم تا از تو ابديتي بسازم
تابستان تمام اگر شود و اين چند روز مانده اگر بگذرد شايد كمي سكون را به تجربه نشستن خوشايند باشد شايد......آخر ميداني؟من هميشه از ماندن و نشستن خسته ام اما اين بار..... راستي.....نميدانم اهلش بودي يا نه اهل خواندنش اهل ورق زدنش.....شرق را ميگويم بسته شد به همين راحتي يادم آمد سالهاي دبيرستان ما روزي كه شمس الواعظين را گرفتند و عصر آزادگان بود -فكر ميكنم -تيتر زد كه:صداي سر دبير از اوين مي آيد.من بغض كرده بودم! كاريكاتور شرق را كه ديدم خبر تعطيلي اش را كه شنيدم .....بغضم نگرفت مدتهاست براي اين مسائل بغضي در من نميشكفد. ايراد از كجاست؟ما يا؟؟؟؟؟؟ استادي داشتيم كه ميگفت فرق انسان با جانوران عادت است!!!!!ميگفت حيوانات محيط مطبوعشان كه عوض شود يا ميمانند و ميميرند يا كوچ ميكنند اما انسان ها......يا كوچ ميكنند كه هيچ و بحثي نو مي آغازيد يا......ميمانند كه:مانده ايم به تغيير تا پاي جان اما.....عادت ميكنند و فراموش ميكنند نه ميميرند نه حتي ميايستند.!مينشينند و ميبينندو عادت ميكنند!!!!!! شرق را كه بستند ديگر عادت كرده بوديم عادي بود...اما..... شرق وجهه و اعتبار خاصي داشت ؛حالا در چرايش اما و اگر كم نيست . ابطحي در روز نوشته هايش از محدود شدن اطلاع رساني ميگفت....ومن يادم آمد كه در هجوم آواز و ترانه و مد و شبگردي هاي شمال تهران در هجوم گاه وبي گاه مهماني ها و.....حتي در هجوم استرس كار و نان و آينده و فردا.......چقدر براي ما اطلاعات و دانستن از آنچه ميشود بيگانه است ما...... بگذريم چونان هميشه ها...!
+ نوشته شده در  ساعت 14:31  توسط پاییزبانو | 
امروز ولادت امام آخرين بود يادم آمد اگر هنوز هم ته دلم ناباورانه از احساس حضوري شادم يعني هنوز اميد....... يعني هنوز اميد. اين خبر خوبي بود براي خودم براي سكوتي كه به نشكستن خو گرفته است اگر شادي ، كور سوي اميدت مبارك! و ار غير از ايني بيانديش غير از روشناي اميد نمانده اميدي! حتي فكر اينكه كسي در راه است.....جاده را معنا ميكند
+ نوشته شده در  ساعت 0:56  توسط پاییزبانو | 
دست نوشته هاي روزهاي دانشگاه را جمع و جور ميكردم به ياد داشتي رسيدم كه آن روزها برايم خاطره انگيز شدواستاد خواند....مخاطب خياليش!!!!!!را حسادت كردو..... حالا اين جاست متني كه... تو بخوانش... كلاس انقلاب بازهم گلايه نامه ايي از آنچه كه شما رفتار عادي خويش ميخوانيدو بروزش را جزء لاينفك حضورتان ميدانيدو نادانسته- يا دانسته- نا خواسته- يا خواسته- من و ما را از جمع بود نتان برانيدوباز بر سر آنچه ما اشتباهش بخوانيم بمانيدو مغرورانه به اندازه ي تمام آزردگي ما زبانيد. از شما گله نميكنم كه دل پر غرور و روح ناصبورتان اگر چه آزرده ام ميداردو خنده هاي از من دريغ شده يتان اگر چه دلمرده ام ميكند و صداي به نام من بر نخاسته يتان اگر چه دلتنگم ميكند اما ما كجا و حكايت شكايت از شما كجا؟ كه ما را حضور پرغرورقهرآميزتان بس كه اين خود سعادتي است آز انگيز.ازشما گلايه نميكنم كه نگاهتان سايه اش را بر چشمم نتابيده و كلامتان منتش را بر صدايم نپاشيده و احساستان بر كوير دلم نتابيده است.از شما گلايه نميكنم مهربان مهرباني نكرده...گلايه نميكنم كه دوستتان دارم وبه شوق شما هنوز روي تن بغض هاي خسته خنده ميكارم. سكوتتان كه دلم را لرزاند وابهت حضورتان كه خنده ام را خشكاند را دوست ميدارم و بودنتان را كه...بگذريم چونان هميشه ها..... كه نه شما را تاب شنيدن است نه مرا تاب..... مهم نيست مهم اين است كه... شما با آسمان فرق داريد و با زمين نيز؛با دريا متفاوتي و با كوير نيز؛عيب ندارد كه مرا گاه حتي نميبيني و به لبخندي كنارم نمينشيني و ازبودنم گل- كه شايد ندارد- سكوتي نميچيني. مهم نيست كه نامم را هنوز اشتباه ميكني و مقابل چشمهاي ترم گناه ميكني وتمام ناديدني ها را در منظر چشم خسته ام نگاه ميكني.مهم نيست قلمت نامم را نمينويسد و آيينه ات به تكرارم نيگزيند.مهم نيست چشمت قدمم را دنبال نميكند وبي تفاوتي ات خنده ام را پامال ميكند.مهم نيست گاهي هنوز هم يادت ميرود كه به ياد بياوري كه به يادت هستم و هنوز جز نگاه مغرورت دل به نگاهي نبسته ام.مهم نيست سايه ها براي دلخوشي من عاشقت مي خوانند و در نبودم بي تفاوتت ميدانند. مهم نيست كه خودم را به فريب مينشينم كه:مهم نيست؛و آنچه كه مهم تر از مهم نيست باشد چيست؟چه فايده دارد بداني و بدانند كه...ناز نگاهم به نيازت نيالوده و جام كلامم در كلامت نبوده و وحشي روحم در قفس روحت نيا سوده؟چه فايده دارد بداني كه خنجر زهر آگين حضورت غرورم را به زخم ميزندو بر دلم زخم هزار درد ناگفتني مينهد.چه فايده دارد بداني كه.... بگذريم استاد بر صدر كلاس ايستاده است و رشته ي كلام به درازي خواسته است و قصد بي خيالي ما خستگان انديشه به فراموشي سپرده ندارد كه بحث از انقلاب است و مشروطه و مشروعه.كه مشروطيت مشروعيت ميشكند و مشروعيت مشروطيت را به سخره مينشيند.سخن از تكرار تاريخ است و احترام كاذبي كه ميگذاريم و به گذشته هايمان ميباليم و......حرف از دموكراسي اسلامي است كه آغازش با اما...شروع ميشود و جمله ختمش اگر دارد وبايد ها و نبايد ها از حد فزون است و نام دموكراسي را بيازاردو با همه ي اين ادعاي نظام منديمان گوش فلك را بخراشدو نام آزادي و اسلام هر دو را بيالايدو هر چه ظلم در سايه ي ناممان بياسايد. اينجا كنارم دوست روزهاي پرسه و دانشگاه مجله ميخواند و از كلاس هيچ نميداندبر معبر نگاهش جز كلمات نميراند و استاد را به هيچ نمي ستاندو روح خسته اش در كلاس نمي ماند. استاد پرونده ي انقلاب را به سؤالي پيچيد و جنگ جهاني اول را به توضيح صلاح ديدو روس و انگليس و ايران را شمال را و جنوب را به هم آميخت و شلوغ گاهي ساخت كه از سؤال وارهد و پاسخي ندهد و خود نيز وا ماندو چاره جز ختم كلاس نماند اسم ها را به حضور وغياب خواندو ...بر من آشفت كه امروز سكوت گزيده ام و اصلا او را در كلاس ديده ام؟با خروشش فرمود كه مشروطه را اهميت سزاست و كفر مطلق سكوت من نه به جاست!! و امروزه اصلا دانشجويي كه در پي كشف حقيقت باشد كجاست؟ سر به جيب تفكر نشاندم كه گر سؤال به جاست جاي من و دوستان در هفته ايي كه گذشت چرا دفتري بود كه نامش حتي به ذهنم نيز نازيباست!؟! استاد بار ديگر ازبركت انقلاب ميگويد و آرمان هاي گم شده مي پويد و ننگ هاي رفته ميشويدو كلاس را همهمه در مينوردد و من....... به تو فكر ميكنم!
+ نوشته شده در  ساعت 16:1  توسط پاییزبانو | 
حالا پس از آن همه گريزو ناگزيري حالا پس از آن همه عاشقانه بودن ها با تو كه حرام شد حتي دوباره عاشقانه زيستنم را باور نمي كند كه........غريب است و قريب....

غريب است كه چرا؟و قريب است كه چرا؟

دور است باور اينكه نتوانم بي تو عاشقانه بودن را و نزديك است اين كه نتوانم بي تو عاشقانه بودن را كشمكش بيرحم غرور است و صداقت. چه نبرد نابرابري ومن ..كه به تحليل ميروم

دلم گرفته دلم عجبيب گرفته...يك حس عاشقانه ي غمناك.....كمي شبيه غروب وقتي لب درياي شمالي و هواي درياي جنوب را داري دلم گرفته دلي كه......

شك را ديده اي؟تجسم عذاب كه در اطرافت ميدود؟اين روزها به خودم هم شك ميكنم.به خودم ميداني؟به منتهاي ايمانم!

 دوست دارم بنويسم كه....... شب از نيمه گذشت.....خواهم نوشت كه چقدر دوست داشتم بگويمت.....

راستي درد دلتنگي......دلتنگي شك مي آورد؟نمي دانم اما ميدانم عصيان مي آفريند اين را ميدانم در اين مقال بايد گفت روزي ديگر شايد....اگر در اين هميشه سكوت پر همهمه روزي مانده باشد

+ نوشته شده در  ساعت 0:3  توسط پاییزبانو | 

چو به دوست دل سپردم به خود اين گمان نبردم

 كه نه بخت وصل دارم نه تحمل جدايي..............

يادش به خير روزي كه اين شعر را خواندمت.......سكوت ممتد تو....انتظار مسكوت من عبور پر غرور تو......سكوت مغرورانه تر من و حالا امروز..... انتظار ممتد هر دويمان.براي تنها يك تبسم از ديگري....... ميداني بي تو من لبخند را فراموش كرده ام اين اخم ها.....

نه به دل نگير باور كن بي تو لبخند را كم دارم گم كرده ام و اي كاش......

بگذريم چونان هميشه ها

+ نوشته شده در  ساعت 15:33  توسط پاییزبانو |