تبليغاتX
آيينه مكرر
آيينه اي در برابر آيينه ات ميگذارم تا از تو ابديتي بسازم
حاشیه نماز جمعه عکس از من نیست

نگذاشتند خطبه را گوش کنیم گذاشتند کتک بخوریم اشک آور وخردل و فلفل خوردیم جای باتوم میسوزد اما نه اندازه ی دلمان.زنجیر میچرخاندند بالای سرشان برای مردمی که فقط ۲پا داشتند برای گریز و یک حنجره برای سوال تا همیشه بی جواب چرا میزنی؟؟؟؟؟

هاشمی گفت بیش از انتظار من نیز گفت فراجناحی گفت هر چند با رنگ و بوی مردمی

گفت و دل بسیاری را به دست آورد کروبی نیز...

شیخ جسور اصلاحات را عمامه از سر کشیدند...نه اینکه لباس روحانیون را لباس رسول الله ومنبرشان را منبر هم او میخوانند؟؟/

وموسوی ثابت کرد پشت کلمه کلمه اش معنا خفته که از این به بعد پس هر واژه ایی معنایی است که از کلمات بیانیه اش نگذریم که وقتی در آخرین بیانیه گفت در صفوف شما خواهم بود یعنی در جایگاه نخواهم بود یعنی صف اول نخواهم بود....

و در آخر کسی مامنی از صدا و سیما میشناسد؟؟

پن:شادی صدر دستگیر شد!!!

پن۲:من نمیدانم چرا هرکس را که احمدی نژاد به چوب حمله و طعنه میراند عزیز میشود آن از اسراییل این از هاشمی

پن۳:رحیم مشایی آن آقایی نیست که دوست مردم اسراییل بود؟؟؟قرار است معاون اول بشود رییس جمهور گفته بود تغییر های بزرگی در راه است راست گفته بود قرار است بدتر بشود نوع وجهت تغیییر را که نگفت اگر هم گفت بهتر میشوم خوب....تعریف بهتر از دید ما و ایشان متفاوت است...

دموکراسی همینه ناگزیره...

پن۴:امروز انقلاب....امروز روبروی پمپ بنزین امروز ...دلمان اما بیشتر به درد نشسته.

برخی شعارها:

هاشمی هاشمی سکوت کنی خائنی

اگر امام زنده بود موسوی تنها نبود

دولت کودتا استعفا استعفا

زندانی سیاسی آزاد باید گردد

بگو مرگ بر چین

کروبی با غیرت برس به داد ملت

هاشمی هاشمی حمایت حمایت

یا حسین میر حسین

سهراب ما نمرده عدالت که مرده

برادر شهیدم رای تو پس میگیرم

نترسین نلرزین ما همه با هم هستیم

بازهم پن:شعار وشعور:

وزير شعار:مرگ بر انگليس-مردم:مرگ بر روسيه

وزير شعار:خوني كه در رگ ماست هديه به رهبر ماست-مردم:خوني كه در رگ ماست هديه به ملت ماست

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:15  توسط پاییزبانو | 
دكتر على الشربينى در گفتگو با "العربيه":

دكتر على الشربينى پدر مروه الشربينى زن جوانى كه در يكى از دادگاههاى آلمان به دست يك متعصب آلمانى به قتل رسيد، در مصاحبه اى اختصاصى با تلويزيون "العربيه" تأكيد كرد كه نمى خواهد خون دخترش آلت دست افراط گرايانى باشد كه خشونت و برخورد خشن متقابل را دامن بزنند.
وى اظهار داشت: "من با ورود وكيل مدافع گروههاى اسلامگراى مصر به پرونده ى دخترم مخالفت كردم و نخواستم اين واقعه ى دردناك وسيله اى براى دامن زدن به تعصبات كور گردد."
دكتر على الشربينى از اين كه بعضى از وزرا و ساير مقامات مصرى در مراسم عزادارى دخترش شركت كردند سپاسگزارى نمود ولى از رييس جمهورى كشورش به دليل عدم ارسال نماينده ى مستقيم ابراز گله مندى كرد.
اين پدر دردمند گفت: "در حالى كه از سوى باباشنوده رهبر مسيحيان مصر هيئتى در مراسم عزادارى دخترم شركت كرد، ليكن هنوز از مقامات الازهر (عالى ترين مرجع مذهبى اسلامى مصر و بخشى از جهان عرب) هنوز خبرى نشده است.
در اين مصاحبه كه روز جمعه 10/7/2009 (ساعت 18:30 دقيقه به وقت گرينويچ) از العربيه پخش مى شود، دكتر على الشربينى مى گويد كه وى از طريق روزنامه ها از خبر مطلع شد. وى اين واقعه را آنقدر عجيب، دردناك و باور نكردنى مى داند كه به گفته ى او به ذهن هيچ كارگردانى خطور نمى كند.
يادآور مى شود اين بانوى جوان كه در دادگاه براى طرح شكايت خود از يك آلمانى روسى تبار حضور داشت، توسط وى در همانجا به طرز فجيعى مجروح و كشته شد. شكايت وى مبنى بر آن بود كه متهم، اين بانوى مصرى را به دليل بر سر كردن روسرى تروريست يا حامى تروريسم خوانده بود، حال آن كه اين زن جوان حتى نقاب متداول در بعضى از كشورهاى اسلامى را به چهره نزده بود.
پدر مروه به العربيه گفت كه آرزو دارد اين حادثه اذهان اروپاييان را به كنه مساله ى حجاب اسلامى آشنا كند. وى افزود: "بايد تلاشى شروع شود كه همگان بدانند حجاب ربطى به تندروى و تروريسم ندارد، بلكه بخشى از تعاليم اسلام است."
او از اين كه در اروپا به حجاب اسلامى حمله ى رسانه اى مى شود، ابراز تأسف كرد و گفت: مگر ما به لباسهاى غربيها ايراد مى گيريم.
دكتر على الشربينى از دولتهاى عرب و اتحاديه ى عرب خواست براى حمايت از خانمهاى محجبه در اروپا و امريكا اقدام كند تا خون دخترش پايمال نشود. وى يادآور شد كه با دخالت وكيل مدافع گروههاى اسلامگراى مصر در موضوع قتل دخترش به اين دليل مخالفت كرده است كه نخواسته اين واقعه ى دردناك مورد سوء استفاده قرار گيرد. او افزود: حتى از هر گونه تماسى با چنين وكيلى خوددارى كردم تا بهره بردارى تبليغاتى از آن صورت نگيرد.
از سوى ديگر طارق الشربينى برادر مقتوله در تماس تلفنى با "العربيه" اين قتل را "نژاد پرستانه" توصيف كرد. وى گفت: عربها و به طور كلى مسلمانان در آلمان از وجود گرايشهاى نژاد پرستانه در جامعه رنج مى برند.
طارق الشربينى از اين كه دولت مصر از روز اول با موضوع برخورد قاطعى نكرد، انتقاد نمود. وى خواهان مجازات اعدام براى قاتل خواهرش شد.
اين برادر دردمند گفت: در حالى كه خواهرم پيش چشم ديگران چندين ضربه چاقو خورد كسى دخالت نكرد و دخالت شوهر خواهرم موجب تير خوردن او از سوى يك پليس آلمانى شد.
وى افزود: نماينده ى كانون وكلاى مصر براى پيگيرى وارد آلمان شده است ولى هنوز وكيلى كه بايد از سوى دولت مصر موضوع را پيگيرى كند به آلمان نرسيده است.
در همين رابطه رمزى عزالدين سفير مصر در آلمان به العربيه گفت: همه ى مقامات مسئول آلمانى براى ما پيام تسليت فرستادند. خانم ميركل صدر اعظم ىلمان نيز در اجلاس ايتاليا به حسنى مبارك رئيس جمهورى مصر تسليت گفت. وى افزود قاتل يك راستگراى افراطى است كه اصولاً با همه ى بيگانگان سر ستيز دارد. ليكن گرايش وى يك پديده ى بارز در جامعه ى آلمان نيست.پدر شهید حجاب

بالاى صفحه
+ نوشته شده در  ساعت 0:38  توسط پاییزبانو | 

در خانه نشسته ام منتظر مهمانی که به جان دوست دارمش

دلم اما خانه نیست

مدتها بود دلم اینقدر نسوخته بود

18 تیر 88 است

10سال پیش نوجوانیم در ضجه هاوگریه ها و آشوبهای آن روزها به اضطراب نشست روزنامه های ان سالها را نگاه که میکنم نقل قول ها را که میخوانم به رفته ها که نگاه میکنم به مهاجرین که می اندیشم....

کاش 18 تیر88 نبود حدس هم نمیزدیم آن روزها این روزها را بیافریند

بزرگواران مملکت من پرچم صبوری به خاک نشانده اندو وقاحت را به فضاحت کشیده اند و پرده حرمت حتی از خویش دریده اند از بام تحمل بسیار پریده اند

بر روی خویش تیغ گشوده اندو لجنواره ی مرگ سروده اندو فراموش کرده اند که بوده اند

دنیا را به دلسوزی ما نشانده اند غرورمان را به خاک کشانده اندو...جالب آنکه دم از عزت و افتخار ملی میزنند.

امروز خانه نشسته ام نه اینکه نخواستم بروم ونه اینکه خواستم بروم خانه نشسته ام که....

چقدر بدم میاد از کسانی که مینشینندو فقط میگویند...

انقلاب تا آزادی...نام 2خیابانی که تنم را میلرزاند از اینکه برای رسیدن به آزادی باید از انقلاب گذشت...انهم وقتی ازسمت  امام حسین بیایی...!!!

هراسم از تکرار تاریخ است!!!

هراسم از به خاک نشستن تو به خاک نشستن من هراسم از به خاک نشستن ماو برنخاستن دیگری است از بیهودگی میترسم

آن روزها یادتان هست؟دستگیری ها...اعتراف ها...نامه ها...توبه نامه ها...مهاجرت ها....

این روزها را ببینید...

نامه دختر حجاریان را خوانده اید؟نام حجاریان که می آید آن تیتر بزرگ را در مقابل چشمانم میبینم که نوشت حجاریان ترور شد خوانده اید چه ضجه ایی کشیده برای آیات اعظام/دیده اید کلمات را چه بازی گرفته اند چه سکوت کرده اند؟؟؟

آقایان را بگویید به خدایی که ما میپرستیم و ایمان داریم شما به ما شناسانده ایید وحالا خود...

به همان خدا ای حجاریان ها زید آبادی ها ابطحی ها و این دیگران را بر هم که بگذاریم حداقل اندازه تنباکو وحرمتش و غاءله اش می ارزد آن طوفان را هملباس شما به پا کرد که زنان را بر شوهرانشان این خدایان دوم به قول شما شورانید تاریخ بیرحمانه رک است هم برای ما هم برای شما...

پن:راستی عبدالکریم سروش میگوید:حکومت فقهی را میشود به زور بنا کرد اما ایمان را با زور و نفرت و کینه نمیشود....همینجوری

+ نوشته شده در  ساعت 17:55  توسط پاییزبانو | 
تصویر احتمالا از سایت هفت است اعتراف گیری ها آماده میشود منتظر باشید ارشاد شدگان را ببینیم

حالم خوب نیست

دیدی به خاک نشست سروی که اشک من سروی که اشک تو

سبزش نگاه داشت

دیدی تبر زدند بر قامتش وخون بر دستهایشان تا واپسین نفس تا اخرین حضور لبخند میزند...

دیدی چه اشکها دیدی چه خونها در خاک مردو.....

مرد!!!

پن:عکس احتمالا از آن سایت  هفت است

+ نوشته شده در  ساعت 17:30  توسط پاییزبانو | 
آقای بازجو! نمی دانم نامت چیست. حسینی هستی یا مرتضوی یا احمدی یا هر نام دیگری که انتخاب کرده ای تا مردم نشناسندت. نمی دانم تا به حال چه کارهایی کرده ای و از چه کسانی بازجویی کردی، اما این یکی را مواظب باش. سعید حجاریان را می گویم. دوستانم می گویند او را کتک زده اید و تحت فشار شدید گذاشتید. دلتان می آید؟

به بچه ها می گفتید حرف بزن، حرف بزن و هر چه می دانی بگو. به سعید چه گفتید؟ از سعید چگونه خواستید حرف بزند؟ سعید که نمی تواند حرف بزند. او را دیده ام، وقتی می خواهد حرف بزند باید تمام بدن رنجور و بیمارش را متمرکز کند تا کلمه ای حرف بزند، به او نگوئید حرف بزن، او نمی تواند حرف بزند. او زمانی که می توانست هم حرف نمی زد، او بیرون از زندان هم وقتی دوستانش را می دید به زحمت حرف می زد، حالا انتظار داری چه بگوید؟ اوئی که زبانش در دهان سنگینی می کند و به زور هم نمی تواند کلمه ای سخن بگوید. دستت را گذاشته ای روی شانه رنجورش و بدن ضعیفش را فشار می دهی و می گویی: " بگو که می خواستید انقلاب سبز کنید، بگو...." و دست دیگر را مشت می کنی که به صورتش بکوبی، دستت را بکش کنار. او نمی تواند حرف بزند.

رفته بودم پیش سعید حجاریان، زمانی که در شورای شهر بود، با دهها عمل جراحی سرپایش آورده بودند و هنوز صورتش و دستش به اراده خودش نبود. بزحمت گفت: " سید، مطلبت ات را خواندم و خندیدم. خیلی وقت بود نخندیده بودم" و من از سوئی خوشحال شدم که توانسته ام خنده ای را به دل رنجور سعید هدیه کنم و از سوی دیگر غمگین بودم که نکند با تکان همین خنده درد پیچیده باشد در تنش. تنی که بیمار آزادی و زخمی آگاهی شده بود.

آقای بازجو! حالا ایستاده ای و کاغذی را که بالای آن نوشته النجاه فی الصدق گذاشتی روبروی سعید و سووالی نوشته ای که " کلیه ارتباطاتت را با عوامل آمریکایی بنویس" و با تحکم به او می گوئی: " ما همه چیز رو می دونیم آقا سعید! بدجوری گیر افتادی، مگر فقط ساعت پنج صبح صدات کنن برای اعدام ببرنت، بنویس که با آمریکایی ها رابطه داشتی..." اما برادر من! آقای حسینی! آقای احمدی! هر کسی که هستی، سعید که نمی تواند بنویسد، او یک کلمه می خواهد بنویسد تمام وجودش پر درد می شود، چگونه بنویسد. زمانی می توانست بنویسد و با هر کلمه اش کشور را تکان دهد، اما دستش را از او گرفتید، زبانش را از او گرفتید، تبدیلش کردید به یک جسد متحرک، دیگر رهایش کن برادر.

کتابش تازه منتشر شده بود. پیش از آنکه از اتاق بیرون بروم، خم شدم که رویش را ببوسم و بروم، با همان زبان ناگویایش گفت " بیا" و یک کتاب را داد به من. صفحه اولش را باز کرد و با زحمت چیزی نوشت، امضایی، خطوطی درهم. تازه چند ماهی بود از بیمارستان بیرون آمده بود. وقتی که تیر خورد شریعتمداری چنان مقاله ای نوشت در مدح سعید گوئی که اسرائیلی ها ترورش کرده اند و دارودسته شریعتمداری پشت صحنه ترور نیستند. برادر بازجو! آیا شریعتمداری امروز با تو توافق نکرده که چگونه بازجویی کنی، چهره ات را نمی بینم، خودت نیستی. می دانم که آدمی مثل حجاریان را دست هرکسی نمی دهند و بازجوتر از حسین شین چه کسی است. اما لابد خود شریعتمداری هم می داند که سعید نمی تواند بنویسد. می دانم که اگر زیر شکنجه هم بود و تن نازنین اش سالم بود باز هم نمی توانست بنویسد، ولی با این تن رنجور و دست ناتوان چگونه بنویسد؟

آقای بازجو! آقای حسینی! آقای شریعتمداری! هر کسی که هستی. دستت را می گذاری زیر چانه سعید و فشار می دهی و می گوئی " تمام سوابق ات را بنویس" کدام سابقه را می خواهی؟ از کجای سعید حجاریان خبر نداری؟ از قدیمی ها بپرس و به او بیش از این فشار نیاور. او همان است که زمانی سیستم امنیتی کشور را ساخت و آنگاه که به بلوغ سیاسی اش رسید، تئوریسین اصلاحات و جامعه مدنی شد و چنان تحولی در ذهن و زبان ایرانیان ایجاد کرد که دشمنان مردم وقتی خواستند اصلاحات را ریشه کن کنند، یک راه مشخص پیدا کردند. شلیک به مغز سعید حجاریان. حالا تو چه می خواهی و از چه خبر نداری؟ اگر سابقه قبل از اصلاحاتش را می خواهی، برو آرشیو وزارت اطلاعات را ببین، اگر سابقه بعد از اصلاحاتش را می خواهی کتابهایش را بخوان، اگر می خواهی ببینی در خارج از کشور با چه کسانی تماس گرفته مطمئن باش جز فهرستی طولانی از پزشکانی که بدن رنجور حجاریان را عمل کردند، کسی را پیدا نمی کنی. دنبال چه می گردی؟ آقای بازجو! او همان فرزند انقلاب است که یک بار خورده شده. شما از یک جسد هم نمی توانید بگذرید؟

می بینمت که روبروی ویلچر سعید ایستاده ای و به پیشانی اش نگاه می کنی و آرزو می کنی کاش گلوله سعید عسگر به پیشانی سعید خورده بود و فکر می کنی کاش می توانستی آن جمجمه را بشکافی و ببینی در فکرش چه می گذرد و چگونه است که مغزش با وجود بدن رنجور و زخمی اش مثل ساعت کار می کند. با لگد هلش می دهی به عقب، او با گردنی خم شده نگاهت می کند. می خواهد بگوید، برادر من! دنبال ستاد ضدکودتا نگرد، تهران ستاد ضد کودتاست، همه کشور ستاد ضد کودتاست. مرکز جنگ روانی همه خانه های همه شهرهای کشور است. اگر دنبال رهبران جنبش می گردی باید یکی یکی مردم را بیاوری به زندان. زندان هایت جا ندارد. لب های سعید به آرامی تکان می خورد. به چیزی میان خنده و درد باز می شود.

برادر من! آقای بازجو! سعید حجاریان را یک بار کشته اید، یک بار تمام تنش را از کار انداختید، یک بار تمام وجودش را از یک ملت گرفتید، دیگر چه می خواهید؟ او نمی تواند بنویسد، دستش را آزار نده، کتکش نزن. او فرزند این ملت است. او نمی تواند به چیزی اعتراف کند، چه کسی باور می کند مردی که از یک پله نمی تواند براحتی بالا برود، در مقابل مامورانی که جلوی دوربین های تمام جهان معمولی ترین مردمان را وحشیانه می زنند، مقاومت کرده باشد. اصلا مقاومت یعنی چه؟ برای کسی که بدنش بطور طبیعی دائما در حال درد کشیدن است، رنجی بیش از این چه معنا دارد؟ قدرتتان همین است؟ تمام شکوه و اقتداری که کسب کرده اید با کتک زدن سعید حجاریان به دست آمده؟ منظورتان از مهرورزی همین بود؟ منظورتان از استفاده از نخبگان همین است؟ منظورتان از مدیریت جهانی همین است؟ آقای بازجو! بس کن! از سلول 216 بیا بیرون و بگو که نمی توانی با ننگ شکنجه دادن یک جسد بی تحرک زندگی کنی.

سالها بعد یک روز نوه ات از تو خواهد پرسید که چرا نام این خیابان سعید حجاریان است؟ و از پدربزرگ که همواره خودش را یکی از کارکنان دادگاه معرفی کرده خواهد پرسید سعید حجاریان کیست؟ و تو خوب می دانی سعید حجاریان کیست. حالا دوباره نگاه کن، به خودت، به آنها که بازجویی شان می کنی و وقتی چکمه ات را بالا می بری تا توی صورت یکی از مردان بزرگ این کشور بزنی، حداقل پایت کمی بلرزد. آدمی که پایش نمی لرزد، چیزی به نام آدم بودن در قلبش مرده است، بدون قلب چگونه می خواهی به زندگی ادامه بدهی؟

ابراهیم نبوی

+ نوشته شده در  ساعت 1:7  توسط پاییزبانو |